۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

جنبش اسطوره ای کاوه آهنگر

کاوه آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای متعلق به ایران باستان است. در شاهنامه فردوسی آمده که او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک(اژی‌دهاک) را پی می‌ریزد. نشان جنبش او، درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد.

کاوه که بود

کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران بود. در آن زمان پادشاه ستمگری فرمانروایی می کرد که دو پاره گوشت به شکل مار از روی دوش‌های او سر برآورده بود که آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود می دانست و توسط آن‌ها مردم را به هراس می انداخت.

چون 800 سال از پادشاهی او گذشت، آن گوشت پاره‌ها ریش گشت و درد گرفت و بی قرار شد. مرد شیطان صفتی به او می گوید مغز مردان جوان علاج درد است و به دستور او هر روز دو جوان را می کشتند و مغز سر آن‌ها را روی زخم‌ها می گذاشتند. با این حال همهٔ مردم از او به ستوه می آیند. در این زمان در اصفهان مردی به نام کاوه که آهنگر بود در روستایی زندگی می کرد. این مرد روستایی دو پسر داشت که هر دو به حد شباب رسیده بودند. کارگزار ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر و نزد ضحاک برد. ضحاک دستور به کشتن آن دو می دهد. چون کاوه از دستور ضحاک آگاهی یافت به شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست که آهنگران بر پیش می بندند بر سر چوبی مانند بیرقی می‌کند و فریاد آغاز کرد.

مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شدند و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند.

کاوه در اصفهان کارگزار ضحاک را بکشت و شهر را گرفت و به پادشاهی نشست و زر و سیم خزانه را به مردم بخشید و سلاح تهیه کرد.

سپس به اهواز رفته، عامل آن جا را بکشت و کسی جای اونشاند. از هر شهری مردمی بسیار گرد او آمدند که همه دل پر از کینهٔ ضحاک داشتند. در آن موقع ضحاک در دماوند بود و طبرستان؛ و چون از این کار آگاه شد لشکر بسیاری به جنگ کاوه فرستاد که آن‌ها کشته یا فراری شدند. در آن هنگام فریدون که در پی فرصتی مناسب برای قیام عیله ضحاک بود، و ضحاک او را دنبال می کرد، به طبرستان رسید در آن جا پنهان شد و وقتی شنید کاوه به ری رسیده است، پنهانی خود را به ری رسانید و او را آگاهی داد که از فرزندان جمشید است.

در آن هنگام کاوه فریدون را امیر سپاه نموده و خود سپهسالار شد. چون لشکریان ضحاک و فریدون به هم رسیدند و جنگ شروع شد، لشکریان ضحاک شکست خوردند. ضحاک گرفتار فریدون شد و او را در کوه دماوند زندانی نمود، و ایرانیان از شر و بلای او آسوده شدند.

به روایت فردوسی از کاوه دو پسر باز می ماند: یکی قارن و دیگری قباد.

قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می شد.

کمی از روایت شاهنامه

حکیم ابوالقاسم فردوسی برخاستن کاوهٔ اهنگر و برپا داشتن درفش کاویانی و پیدایش درفش کاویان و پیروزی درفش را چنین به نظم کشیده است:
چو کاوه برون شد ز درگاه شاهبرو انجمن گشت بازارگاه///همی بر خروشید و فریاد خواندجهان را سراسر سوی دادخواد///از آن چرم کاهنگران پشت پایببندند هنگام زخم درای///همی کاوه آن بر سر نیزه کردهمانگه ز بازار برخاست گرد///خروشان همی رفت نیزه به دستکه ای نامداران یزدان پرست///کسی کو هوای فریدون کندسر از بند ضحاک بیرون کند///بپویید کاین مهتر اهرمنستجهان آفرین را به دل دشمن است///به پیش فریدون فرخ شویمبه جان و تن و چیز یک رخ شویم///همی رفت پیش اندرون مرد گردسپاهی برو انجمن شد نه خرد///ندانست خود کافر فریدون کجاستسر اندر کشید و همی رفت راست///بیامد به درگاه سالار نوبدیدندش از دور برخاست غو///چو آن پوست بر نیزه بر دید کیبه نیکی یکی اختر افکند پی///بیاراست آن را به دیبای رومز گوهر برو پیکر و زر بوم///بزد بر سر خویش چون کرد ماهیکی فال فرخ پی افکنده شاه///فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفشهمی خواندش کاویانی درفش///از آن پس هر آنکس که بگرفت گاهبه شاهی به سر بر نهادی کلاه///برآن بی بها چرم آهنگرانبرآویختی نوبنو گوهران///ز دیبای پرمایه و گوهرانبر آنگونه گشت اخیر کاویان///که اندر سر نیزه خورشید بودجهان را ازو دل پر امید بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر